تبليغاتX
همین است که وحشی ام می کند این بنفش تلخ




آمده بودیم .

گذاشته بودیم دست بزنند!

نگاهمان کنند و

    دندان هایمان را بشمارند!

چند دنده کم آورده باشم خوب است؟

 که من یک زنم .

زنی که خوب گریه می کند

زنی که دستهایت را از لای استخوانهای پوکش

بیرون نمی کشی

 و کاسه کاسه خون بالا آوردنش را تماشا میکنی!!!


و او ...

او که آمده بود

   لبهایش را لای زخم های کهنه ام بگذارد

        کجا رفت پدر؟

او که آمده بود.

رخشش را آورده بود

    ومی خواست خوشبختی ام را در تمام شهر جولان دهد!

        کجا رفت؟

و حالا

   نامه های عاشقانه ام را

   عریضه نویس های ته خیابان ها امضا می کنند!

چقدر  هی   استخاره های  -خوب است-

چقدر  هی   فال های   -بر می گردد-

چقدر...

هی...

  هی...

     هی...

 هی کن مرا

اگر دندان هایم را شمرده ای!!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 1:44  توسط واحدی  | 
 

 

 

 

هیچ کس نباید بفهمد

 که من دوستت دارم

 بارها تورا بوسیده ام

 که خوب با هم کنار می آییم

که تو همیشه مرا در خواب تصور کرده ای

     و رقصم را در پیراهن بلند پشت باز آبی ام

و من تو را

وقتی مشغول کاری!!!

  و دانه های عرق روی پیشانی ات روی صورتت سر می خورند و

    به لب هایت نزدیک می شوند

وقتی دکمه های پیراهنت را می بندی

و یا در آینه

   ریش چند روزه ی صورتت را می تراشی

      و لبخند می زنی

          و به تنهایی همزمانمان فکر می کنی!!!

هیچ کس نباید بفهمد

  حتی شوهرم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 20:39  توسط واحدی  | 



النگو هایم را در می آورم

   گوشواره هایم را

      و دلم را پرت می کنم گوشه ی اتاق تا خاک بخورد.

می افتم به جان خیابان ها

   بوق های ممتدش

      و نفس های مکرر مردان و چشم های بازشان .

تنگ تنگ گریه می کنم

   تا بتوانم خراش بیاندازم صورتت را

     در عکسی که جفتمان می کرد

و روز ها را ردیف کنم کنار کاسه های چه کنمی که پر از ترک اند

درست مثل بخت بدت که عجیب دوستم دارد و

 حالا به جان استخوانهایم افتاده است!

بوق بوق بوق

از کم آوردنت به گریه می افتم

و خودم را رها می کنم توی بغل مردی که

   هق هق هایم کیفورش می کند

که دوست دارد

    شانه های قرضی اش را دوست بدارم ...

        لبهایش را ....

            بوسه های خنکش را....

که داغ دلم را تازه می کند

   و زخم های سر بسته ام را باز 

      تا جاری شود :

           که چقدر گوسفندم خدایا!!!

بوق بوق بوق

نه از جرینگ جرینگ النگوهایم خبری است

    و نه از دلم

       که یادم بیاندازد:

هر شب صدای دو مرد را می شنوم

    که یکی شاعرم کرد و

       دیگری از من زنی ساخت که

          فقط بلد بود زندگی کند!!!

بوق بوق بوق

آب می روم

   درست مثل همین بستنی که توی دستت آب می شود

و می چسبم

   به چشمهایت

       که با هر مژه عمیق شوم در قلبت

           تا جایی که کار می کند.

...که شانه های قرضی ات را بیشتر دوست بدارم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 1:12  توسط واحدی  | 

    " تو"


یک روز بلند می شوی و می بینی

   باد همه چیز را با خود برده است .

خانه دیگر جای زندگی نیست و

    عزیزم کلمه خوبی برای یک خداحافظی!

غذا روی اجاق می ماند

   و چای های دو نفره سرد می شود.

من برای همیشه ترکت کرده ام.

گلدانهایم را آب بده

   و سهم گنجشک های لب پنجره را

         از نان هایی که سر میز صبحانه ، دست نخورده

             باقی خواهد ماند!!!


     "من"

  

 هر شب به چمدانی که از خانه ات آورده ام

    فکر میکنم .

واین که چند سال زندگی

    چطور

       یک شبه

           توی این چمدان جا شد؟!!




+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 20:35  توسط واحدی  | 


این شعر ؟! تقدیم میشود به تمام زنانی که زندگی چند ساله شان، خاطرات ریز و درشتشان، روز های خوب و بدشان توی چند برگ کاغذ خلاصه میشود تا خاک بخورد لای پرونده ها ، آنقدر که در راهرو های سرد و طولانی نفسشان بالا نیاید بگویند آه!



دستی برایم نمانده

 تا از پا پس کشیدنت بنویسم. 

به اینکه در نبود من

خوب دلت را به سیگارهای نیمه شب خوش کرده ای

     و معشوقه های دم دستی ات

        که هر روز چند وجب از زندگیت را به گند بکشند.

و حالا چیزی که در من پایین می رود

   خون است 

      نه هوا

         نه آب خوش.

که به من نیامده بود

   کسی

      صدای خنده هایم را بشنود.

می شنوی؟!

دارند صدایم می کنند توی راهرو ها

    تا زندگی ام را قسط ببندند

        و با چند سکه

            قال قضیه را بکنند!!

اما کمرگاهم دست های تو را کم دارد

     گردنم ...

          لب هام...

لطفا کمی عشق تزریقم کنید .

  کمی از آغوشش با بوی تند سیگارهای دود شده

     که دارم هوای تو را توی خودم خفه می کنم

        و می میرم پشت در بهشتی که

             هر روز دیوارش را  چند متر بالاتر می برد

                 پدرم.!!

می بینی ؟

چیزی از  "ما" باقی نمانده است.

به سرت میزند که برگردی...

بر میگردی و

   احتمالا پدر خوانده ی خوبی میشوی

      که قصه هایی با کلاغ های فراوان توی چنته دارد

  ... تا چاپ سوم این شعر را توی دهان مردم از نو جشن بگیریم!

     

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:16  توسط واحدی  | 



با این بنفش تلخی که به لبهایم مالیده ام...

   شاید حسرت بوسه ای داغ باشد

     که گر گرفتن پرنده ای را

        لای پیراهنت امان نداد...

همان سالهاست .

همان غریبه ای

  و همان ساعت کوک شده ی مشکوک

     که قرار است سکوت را یادمان بیاندازد

       و حرفهایی که قرار نبود بزنیم.

" و شانه هامان بلرزند "

بلرزند با گلوله ها

  بلرزند با تفنگ ها

     و پوتین هایی که سر راه خاکشان کردم.

گریه می کردم

  تا شاید آبشان داده باشم.

اما از پیراهن تو بود که جوانه زد!

  قد کشید و

     حالا شکوفه های عشق

         دارند روی تنش دلبری میکنند و لبخند میستانند

             برای روز مبادا.

 برای من و تویی که هیچ گاه تکرار نخواهد شد.

وحشی تر از این هم می توانستم باشم !

  به رنگ پیراهنت ،

     که مرا به سوی سالهای دور می برد.

   به سوی باران هایی که در تو ریخت .

        به سوی ابرها  ...

           به سوی بادها ...

همین است که وحشی ام می کند این بنفش تلخ!!!

   

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:51  توسط واحدی  | 

اول خدا

این روزها به خیلی چیز ها فکر میکنم - هر چند به جایی هم نمیرسم - و به سرم میزند که بلند شوم و به زور هم که شده این دیوار فرو ریخته را دوباره سرپا کنم.هرچند جای خالی خیلی ها با نوشتن، با گریه ویا با هیچ چیز دیگری پر نشود:

"سرد است در هوای کسی گریه می کنم

یک آسمان در قفسی  ... گریه می کنم 

پوشیده ام لباس تورا ... هی سیاه تر 

تا صبح تا به من برسی گریه می کنم "

واین که حسابی به نبودن ها عادت کرده ام به نداشته هام ، به داشته هات و این که هیچ چیز سر جای خودش نیست  به این که کم گذاشتی بماند که حق من بوده یا نه ؟!

"یلدای بی ترانه ی وقتی تو نیستی

در شعرهای یخ زده پهلو گرفته است

لطفی کن و دوباره مرا یخ شکن نباش

این عشق با نبودن تو خو گرفته است"

وببوسم دست تک تک کسانی را که پشتم را خالی نکردند در سخت ترین ، تلخ ترین و نفس گیر ترین سالی که گذشت؛

...همین که بخوانید و بگذرید برای من کافیست.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 3:18  توسط واحدی  |